|
ومن به کدامین تکیه گاه تکیه دهم ساقه ی نیلوفرم را؟؟به کدامین تکیه گاه می توان اعتمادکرد؟؟/ |
بعضی ها وقتی كاری داشته باشند دوستت هستند....! بعضی ها وقتی گیر می كنند دوستت هستند...! بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند!!! بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند.... بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند.. . بعضی های دیگر هم به طور كلی هستند ولی آدم نیستند آنهای دیگری هم كه آدم هستند نیستند ..! پیوست : آدم ها بر دو قسمند: يا مادرزادي گرگ به دنيا مي ايند... ويا بره متولد مي شوند.. .گرگ ها هميشه گرگ مي مانند، ولي بره ها يا در نهايت تبديل به يک گوسفند تمام عيار مي شوند و يا ياد مي گيرند چگونه گرگ باشند.. قسمت جالب ماجرا اينجاست که گرگ. "بره زاده" حريص تر و خون ريز تر از گرگ "گرگ زاده" است.... چرا که او از روي عقده ي حقارت و کينه و نفرت مي درد و گرگ زاده تنها به حکم عادت ...!

تا بعد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:55 توسط ماری |
هيچ
وقت
به
چشمات
راز
دلت
رو
نگو...
چون
راز
نگه
نمي داره
و
گريه
مي كند...!
{هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو...چون راز نگه نمي داره و گريه مي كند}


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:54 توسط ماری |
دورم از تو...... اما با تو..... لحظه هارو زنده هستم ...... . . . .
یا که اشک میریزن!....... آنچه که برای کرم ابریشم پایان زندگیست برای پروانه حکم " آغاز " را دارا است !! آنچه برای کرم ابریشم پایان زندگیست برای پروانه حکم "آغاز" را داراست !!!

اینو به یاد ی عزیزی آپ کردم ![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:48 توسط ماری |
انسان و شیطان از هم جدا نیستند ؛ هر دو یکی هستند و هر موجودی می تواند: تمام شیطان یا تمام انسان باشد!!!! پیوست : زندگي شنا كردن در حوضچه ي اكنون است!!! اینو گفتم ولی قبولش ندارم ! شما چطور؟؟ تا بعد 
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:35 توسط ماری |
خدا هم خوب میداند که این عدل زمینی عدل کم دارد...!!! (خدا هم خوب میداند که این عدل زمین عدل کم دارد..!!) پیوست: وقتي خوش بين نتواند بدبين را محکوم کند، گريه اش مي گيرد. وقتي بدبين نتواند خوش بين را محکوم کند، خنده اش مي گيرد!! سوال اینه قبول دارید این حرفو..!!؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:48 توسط ماری |
نمیدانم پس ازمرگم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!! ولی بسیار مشتاقم که از .. خاک گلویم سوتکی سازد!! گلویم سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش.. و او یک ریزو پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و دائم بشکند سکوت مرگبارم را...... ( دکتر شریعتی) پیوست: این بار سوال نداره!!! این آپ واسه دل خودم بود!! به یاد عزیزترینم.... ببخشید فرصت نمیکنم خبر بدم و بابت کامنتای دوستان هم شرمنده میام پیشتون ولی با تاخیر ..
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:36 توسط ماری |
تعجب میکنم از کسی که اگر چیز گرانبهاء را گم کند به دنبال آن می گردد؛ اما... خودش را گم کرده و به دنبال آن نمی گردد...!! علی (ع) 




سوال خوبیه نه؟؟![]()
خودتو گم کردی تاحالا؟؟ گشتی پیدا کنی خودتو؟؟
چرا بعضی از ماها اینقدر از خودمون متشکریم..!!!!؟؟
به قولی خودمونو گم میکنیم!؟ یادمون میره کی بودیم یا هستیم؟؟
تا بعد...
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:43 توسط ماری |
داشتم کتاب کویر استاد رو میخوندم این قسمت به نظرم جالب بود نوشتمش! رودها در قلب دریا ها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر می داشتند و جانوران ؛ هر نیمه ؛ با نیمه ی دیگر خویش بر زمین میخرامیدند و یاس ها عطر خوش و دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما... خدا همیچنان تنها ماند و مجهول و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتیش بی کس.! و در آفرینش پهناورش بیگانه می جست و نمیافت.... آ فریده هایش او را نمی توانستند دید؛ نمی توانستند فهمید ؛ می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم براه (( آشنا )) بود. پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است... در جمعیت چهرهای سنگ و سرد تنها نفس میکشید. کسی(( نمی خواست)) ؛کسی (( نمیدید))؛ کسی(( عصیان نمی کرد ))؛ کسی ((عشق نمی ورزید ))؛کسی(( نیازمند نبود))؛ کسی(( درد نداشت....)) .و...و.... و خداوند خدا ؛ برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت!! و این نخستین بهار خلقت بود.. { انسان...} " دکتر شریعتی " پیوست: انسان اومد تا { بخواد} تا {ببینه} تا {عصیان کنه} تا { عشق بورزه} تا { نیازمند باشه} تا { درد رو تجربه کنه}و... { خدا را لمس کنه}.... ولی کاش خدا انسان رو نمی آفرید...!!! بازم ی کم طولانی شد ببخشید تا بعد...
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:23 توسط ماری |
نه تو مانی و نه من... ونه هیچ یک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم ! وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم می گذرد آن چنانی که از آن خاطره ای خواهد ماند... و از هر دو رد پایی.! پیوست: ی چند وقتی راحت بودید از سوالام ..ولی دوباره بر گشتم! چقدر خدا رو میشناسیم ؟ باهاش خلوت میکنیم؟ چقدر بهش معتقدیم ؟ چقدر دوسش داریم؟ .... ... .. . این عکس هم هیچ ربطی به موضوع نداره ولی شما بگید...... (آمین) ی کم طولانی شد ای دفعه!! تا بعد...
![]()

![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:47 توسط ماری |
سلام به همه ی دوستای عزیزم کم کم داره این وبلاگ هم به آخراش نزدیک میشه از نت و دنیای مجازی نمیتونم بگذرم میام بازم ولی .... دوستای خیلی خوبی پیدا کردم تو این مدت که همشون خیلی خیلی به من لطف داشتن خب گاهی یه اتفاقایی پیش میاد که تموم برنامه ها بهم میریزه!! به هر حال ممنونم از هموتون و از همراهیتون ؛?؟؛×؛?؟؛×؛?؟؛×؛?؟؛×؛?؟؛×؛?؟؛?؟؛×؛?؟؛×؛?؟؛×؛?؟؛×؛?؟؛×؛?؟؛?؟؛×؛?؟؛ امشب به قصه ي ... دل من گوش مي کني فردا مرا چو قصه .. فراموش مي کني! ![]()
![]()

پیوست :
گویا نبض زندگی در انتظار فرمان توست!
بمیر یا زندگی کن به فرمان من...
تا بعد...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:31 توسط ماری |