|
به تماشا سوگند...و به آغاز کلام... او کـــه می ماند، نـــخواهد رفتــــ او کـــه رفـــته استــــ، نـــخواهدرسید
|
نومید، کلافه، سرگردان، جهان را به جستوجویِ دلیلی ساده دشنام میدهم. آیا هزار سال زیستن... از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟ نومید، کلافه، سرگردان، همه، همهی ما... در وحشتِ واژهها زاده میشویم و در ترسِ بیسرانجامِ مُدارا میمیریم. جدا" متاسفم!! "سید علی صالحی" پ. ن کودک ِ فال فروش را پرسیدم چـه مـیـکـنـی؟ گـفـتــــــ : « به آنها که در دیــروز خود مانده اند ، فــردا را میفروشم » [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:7 ] [ ماریـــــا ]
من میـــ دآنمـــ دِلــمــ تــا ـهمیشهـ در وســط ترینــ نــقطهــ ی زندگیـــ جا مانــدهــ استــ ... جاییــ بیـنـــ خواستـــ و نـَخواستـَنــ ... جاییـــ بیـن بــودن و نَبــــودَن ... جاییـــ بِیــن رفتـــَن و نـــَرَفتـــن ... جاییـــ بیـــن ....... این نــُقـطهـ هایــــ خالیــ ... جـــا مانــدهــ ام جـــا مانـــدهــ ام ... . . . پ . ن زندگیـــ اِنشایی استـــ که تنـــها باید خود بنگاریمـــ باشد که موضوع انشایـــ زندگیت خدا، مقدمه اش عشق او و انتهایشــ نگاه او باشد . . . [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 3:48 ] [ ماریـــــا ]
زنـے در چهـار راه
پ . ن
دخـتـرک بَـــرگشـتـــ
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 15:16 ] [ ماریـــــا ]
مـَ ن دلَمـ گـریـه مـی خـوآهـَد
پ . ن نداره !
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 0:28 ] [ ماریـــــا ]
پسر گفت اگر میخواهی باهم بمانیم باید همه جوره با من باشی دخترک که به شدت پسر را دوست داشت گفت:باشه عزیزم هر چه تو بگویی پسرک دختر را عریان کرد, دختر آرام میلرزید ولی سخن نمیگفت میترسید عشقش ناراحت شورد پسرک مانند ابری سیاه بدن دختر را به آغوش کشید و بدون کوچکترین بوسه شروع کرد
دخترک بدنش میسوخت ولی صدای نمی آمد پسرک چند تکان خرد و در کنار دخترک افتاد , دختر با خنده گفت آرام شدی عروسکم؟ پسرک آرام خندید و لباس هایش را پوشید ورفت
دخترک عروسکش را بغل گرفت و در کنج اتاقش آرام گریست چند سال گذشت تبریک میگویم به پسر همان دخترک زیبا شد فاحشه قصه ما
فاحشه آرام میگویید چرا به دیگران نگفتی به جرم عاشق شدن فاحشه شدم ؟
پ . ن
گاهی چقدر ساده عروسک می شویم
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 17:35 ] [ ماریـــــا ]
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 20:26 ] [ ماریـــــا ]
مرداب اتاقم كدر شده بود
پ . ن
یعنی پیدا میشه؟
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 23:26 ] [ ماریـــــا ]
بار آخر من ورق را با دلم بور میزنم بار دیگر حکم کن! اما نه بی دل ؛ با دلت!! دل حکم کن ؛ حکم.... دل : هر کی دل دارد بیاندازد وسط تا ما دلهایمان را رو کنیم دل که روی دل بیافتد؛ عشق حاکم میشود پس به حکم عشق ؛ بازی میکنیم این دل من رو بکن حالا دلت را دل نداری؟؟ بور بزن اندیشه ات را !! حکم لازم : دل گرفتن ؛ دل سپردن ؛ هر دو لازم ؛ عشق لازم......!!
پ . ن : و من حاکمم بدون لحظه ای تردید حکم میکنم : دل ورقها می آیندو میروند و سیزده برگ در دستم میماند. در دستم برگهای سر؛ و روبرویم چشمان تو !! دلها می آیند روی زمین و عجیب است که بر خلاف قائده بازی این تویی که دل میبری برگها تمام میشود. من باختم !!! هم بازی را هم دلم را بی شک زندگی ام را نیز باخته ام و لبخند پیروز مندانه تو را میبینم
کـــــــــــــــــــــاش حکم دیگری کرده بودی
[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 14:24 ] [ ماریـــــا ]
وبلاگهای قبلیم حذف شدن و دوباره میخوام شروع کنم !!
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 23:58 ] [ ماریـــــا ]
|