تبليغاتX
به تماشا سوگند...و به آغاز کلام...

به تماشا سوگند...و به آغاز کلام...
او کـــه می ماند، نـــخواهد رفتــــ او کـــه رفـــته استــــ، نـــخواهدرسید  



نومید، کلافه، سرگردان،

جهان را به جست‌وجویِ دلیلی ساده

دشنام می‌دهم.

آیا هزار سال زیستن...

از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟


نومید، کلافه، سرگردان،

همه، همه‌ی ما...

در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شویم

و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌میریم.


جدا" متاسفم!!



"سید علی صالحی"
c953b55b53e82a5828859465ab112fe8-300
پ. ن
کودک ِ فال فروش را پرسیدم چـه مـیـکـنـی؟

گـفـتــــــ :


« به آنها که در دیــروز خود مانده اند ، فــردا را میفروشم »




105.gif
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:7 ] [ ماریـــــا ]



من میـــ دآنمـــ

دِلــمــ تــا ـهمیشهـ در وســط ترینــ

نــقطهــ ی زندگیـــ جا مانــدهــ استــ ...

جاییــ بیـنـــ خواستـــ و نـَخواستـَنــ ...

جاییـــ بیـن بــودن و نَبــــودَن ...

جاییـــ بِیــن رفتـــَن و نـــَرَفتـــن ...

جاییـــ بیـــن ....... این نــُقـطهـ هایــــ خالیــ ...

جـــا مانــدهــ ام

جـــا مانـــدهــ ام ...
.
.
.
پ . ن


زندگیـــ اِنشایی استـــ که تنـــها باید خود بنگاریمـــ

باشد که موضوع انشایـــ زندگیت خدا،

مقدمه اش عشق او

و انتهایشــ  نگاه او باشد

.
.
.
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 3:48 ] [ ماریـــــا ]
 

 

زنـے در چهـار راه

پـشت چــــراغِ راهـنـمـایـے

دسـت فـروشــے مے كــرد

هـیـچـكـس بـہ زטּ تـوجـهـــے نـمے كــرد (!)

زنـے در چهـار راه

پـشـت چـــراغِ راهـنـمـایـــے

خـــود فــروشے مـی كـرد

هـیـچـكـس بـہ چــــراغ تـوجهــــے نمـے كـرد (!

 

 

 

 595372971bd3812279c1985b0483795a-300

 

 

پ . ن

 

دخـتـرک بَـــرگشـتـــ
چــه بـزرگ شــده بــود
پــرسیـــدَم : پـس کبـــریتهــایَـتـــ کو ؟
پــوزخنــدی زَد
گــونــه اش آتَـش بـــود ، ســـرخ ، زرد
گفتَـــم : مـی خــواهَــم امشَـبـــ بــا کبــریتهــای تــو ایــن سـرزمـین را بــه آتَـش بکـشَـم
دختــرَک نگــاهــی انــداختـــ ، تنَــم لـــرزیـــد
گفتـــ : کبــریتــ هــایَــم را نخــریــدَنـــد
ســـالهــاستـــ تَـــن مــی فـــروشَـــم
مــی خَـــری . . .؟

 

 

 

 

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 15:16 ] [ ماریـــــا ]
 

 

مـَ ن دلَمـ گـریـه مـی خـوآهـَد


دوس دارم

گـریـه کُنـَمـ


بعد یک نفر باشه دَست بدهد بـه دَست ِ بـآزیگـُوشـی هـآیـَش


بـچَرخـد دوُرِ ِ مـَ ن،


دَمـ بگـیـرد:


ایـ ن دُخـتـَره ایـنجـآ نشَـستـه


گـریـه مـی کـُنـه


زآری مـی کـُنـه... !!!



بعد محکم
بغلم کنه و بگه


ای دختر بد دوباره که  داری گریه میکنی


من که تا آخرش باهاتم
تنهات نمیزارم دیگه واسه چی گریه میکنی ؟



دیگه
تنها نیستی منو داری گریه نکن....


دلمــ کودکانه گرفته!......

 

 

 

 

 

پ . ن

نداره !

 

 

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 0:28 ] [ ماریـــــا ]
 

 

پسر گفت اگر میخواهی باهم بمانیم باید همه جوره با من باشی

دخترک که به شدت پسر را دوست داشت گفت:باشه عزیزم هر چه تو بگویی

پسرک دختر را عریان کرد, دختر آرام میلرزید ولی سخن نمیگفت میترسید عشقش ناراحت شورد

پسرک مانند ابری سیاه بدن دختر را به آغوش کشید

و بدون کوچکترین بوسه شروع کرد


...دخترک اهی کشید پسرک مانند چرخ خیاطی بالا و پایین میشد

دخترک بدنش میسوخت ولی صدای نمی آمد

پسرک چند تکان خرد و در کنار دخترک افتاد , دختر با خنده گفت آرام شدی عروسکم؟

  پسرک آرام خندید و لباس هایش را پوشید ورفت
دخترک ساعتی بعد تلفن را برداشت و زنگ زد گفت : سلام عشقم


ولی پسرک مانند همیشه نبود و تنها گفت دیگر به من زنگ نزن و قطع کرد

دخترک عروسکش را بغل گرفت و در کنج اتاقش آرام گریست

چند سال گذشت

تبریک میگویم به پسر همان دخترک زیبا شد فاحشه قصه ما
فاحشه سیگارم تمام شده تو سیگار داری؟

 

فاحشه آرام میگویید چرا به دیگران نگفتی به جرم عاشق شدن فاحشه شدم ؟


من محکم تر سیگار را میکشم و آرام تر جواب میدهم از خجالت

 

 

 

 

پ . ن

 

گاهی چقدر ساده عروسک می شویم 

نه لبخند می زنیم 

نه شکایت می کنیم 

فقط احمقانه سکوت می کنیم...

 

 

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 17:35 ] [ ماریـــــا ]
 

 

 

میخواهم دور بشوم از هیاهوی نامردان این شهر


هدفون به گوش


یک به یک رد میکنم


خاطرات اهنگی را که با تو در شب زمستانی


در یک اتاق گذرندام...

 

 

 


لعنت به آهنگ...

 

 

 پ . ن

 

بــــاران بــی فـایــده مـی بـــارد

دلتنــــگی

تـــمام نـمـی شـود . . .
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 20:26 ] [ ماریـــــا ]
 

 

 

مرداب اتاقم كدر شده بود


و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم .


زندگی ام در تاریكی ژرفی می گذشت .


این تاریكی، طرح وجودم را روشن می كرد .

 


***

 


در باز شد

 


و او با فانوسش به درون وزید .

 


زیبایی رها شده ای بود .

 


و من دیده براهش بودم:

 


رؤیای بی شكل زندگی ام بود .

 


عطری در چشمم زمزمه كرد .

 


رگ هایم از تپش افتاد .

 


همه رشته هایی كه مرا به من نشان می داد

 


در شعله فانوسش سوخت:

 


زمان در من نمی گذشت .

 


شور برهنه ای بودم .

 


***

 

 


او فانوسش را به فضا آویخت .

 


مرا در روشن ها می جست .

 


تاروپود اتاقم را پیمود

 


و به من راه نیافت


نسیمی شعله فانوس را نوشید

 


وزشی می گذشت

 


و من در طرحی جا می گرفتم .

 


در تاریكی ژرف اتاقم پیدا می شدم

 

 


پیدا، برای كه ؟

 


اودیگر نبود .

 


آیا با روح تاریك اتاق آمیخت ؟


عطری در گرمی رگهایم جابجا می شد


حس كردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد


و من چه بیهوده مكان را می كاوم

 


آنی گم شده بود !!

 

 

 

 

 

پ . ن

 

 یعنی  پیدا میشه؟

 

 

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 23:26 ] [ ماریـــــا ]

 

بار آخر من ورق را با دلم بور میزنم

بار دیگر حکم کن!

اما نه بی دل ؛

با دلت!!  

دل حکم کن ؛

 حکم.... دل :  

هر کی دل دارد بیاندازد وسط

تا ما دلهایمان را رو کنیم

دل که روی دل بیافتد؛ عشق حاکم میشود

پس به حکم عشق ؛ بازی میکنیم

این دل من

رو بکن حالا  دلت را

 دل نداری؟؟

بور بزن اندیشه ات را !!

حکم لازم :

دل گرفتن ؛

دل سپردن ؛

هر دو لازم ؛

عشق لازم......!!

 

 

 

 پ . ن :

و من حاکمم بدون لحظه ای تردید   حکم میکنم : دل    

ورقها می آیندو میروند و سیزده برگ در دستم میماند. در دستم برگهای سر؛ و روبرویم چشمان تو !!

دلها می آیند روی زمین و عجیب است که بر خلاف قائده بازی این تویی که دل میبری

برگها تمام میشود.

من باختم !!!    

هم بازی را هم دلم را

بی شک زندگی ام را نیز باخته ام و لبخند پیروز مندانه تو را میبینم 

 

 کـــــــــــــــــــــاش  حکم دیگری کرده بودی 

 

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 14:24 ] [ ماریـــــا ]

 

وبلاگهای قبلیم حذف شدن

 و دوباره میخوام شروع کنم !!

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 23:58 ] [ ماریـــــا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی ... تـعطیــل است (!)
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی ...
دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ...
و در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ...
آن وقت با خودت بگویـی هــــــــــــــــــــه ... بگذار منتـظـر بمانند ... !
فروش بک لینکطراحی سایتعکس